|
روزنوشته های یه دختر
|
مث اینکه نمره هارو اعلام کردن...........ولی من و اتنا جاموندیم.........مونده واسه فردا اتنا که تا فهمید دادن نمراتو مث جنازه خودشو انداخت رو زمین..................
خواهش میکنم دعا کنین ..............بدجور استرس دارم...........

سلام دوستای گلم........








خب بعد اون شب بیرون رفتن دیگه نیومدم ننوشتم......راستشو بخوایین کار خاصی نکردیم......
دیروز عصر فتانه دوست دوران راهنماییمون که تازه عقد کرده بود اومد پیشمون........وای خیلی تغییر کرده بود موهاشو رنگ کرده بود.....خوشگل شده بود..............
حالا بگم چیشد که اومد.......ما خیلی بیکار بودیم...........اتنا یهو به مغز فندقیش رسید به فتانه بزنگیم....منم دید برای اولین بار این بچه یه فکر درست کرد به خاطر اینکه افکارش نابود نشه و تشویق به فک کردن بشه قبول کردم......وااااااااااای الان داره بدجور نگام میکنه اینارو نوشتم الانه که بزنه منو
خب ولش اینو...........
زنگیدیم به فتانه اونم اینقد خوشحال شد نگووووووووووووووووووووووو
بعد ادرسو گرفت ما فک کردیم حتما فردا میاد...یهو دیدیم اس داد من دارم میااااااام....
حالا ما موندیم چیکار کنیم اتاق اتنام که اینقد وحشتناک بود که حتی جای گذاشتن یه انگشت از پا نبود.....
به این نتیجه رسیدیم که بیخیال اتاق شیم پس سریع گفتیم خودمونو اماده کنیم........
البته منکه فقط با کارای اتنا میخندیدم........داد میزد چی بپوشم با ی لحن خاص......
خلاصه یه چیزی پوشیدیم رفتیم پایین که بیاد......
خلاصه اومدو کلی خندیدیمو باهم رفتیم سوپرمارکتو و...........
دوشبم هس که منو اتنا با حالت قهر میخوابیم ولی صب که بیدار میشیم یادمون میره...
سر چیزای الکیم قهر میکنیم مثلا سر زدن سیم شارژتو پریز.....بعدم کلی فحش....مثلا ازت متنفرم....نمیخوام ببینمت....خیلی گاوی.........خودخواه....بیچاره شوهرت......از این چیزا........
امروزم فقط الاف بودیم........2روزه تصمیم داریم اتاقشو تمیز کنیم ولی اصن حسش نیس.......ببینیم کی میشه....
خب دوستای گلم نظر یادتووووووووووون نره بای
بووووووووووووووووووس

ساعت 5باحدیث دوست اتنا دم در کانون قرار گذاشتیم که از اونجا با هم بریم.......البته کلی منت مامی اتنارو کشیدیم تا بذاره بریم.......خلاصه رفتیمو بعد ازکلی انتظار حدیث اومد.....کلی راهو پیاده رفتیم اینقدکه دیگه رگای پامون گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعدش رفتیم یه ابمیوه خوردیمو دوباره ادامه راه...البته بگم کلی هم متلک بارمون کردن..اخه 3تا جوجه با هم بودیم......
خلاصه رسیدیم به جاهای شلوغو............از این مغازه به این مغازه........اصلنم قصد خرید نداشتیم....همینجوری الکی
توی ی مغازه به همه چی همش دس میزدم اخرشم من ی خرابکاری کردم.....نمیدونم فقط یه چیزی بود که من هرچی مهره بهش بودو انداختم پایین....ولی خداروشکر صاحبش فقط گفت اشکالی نداره!!!!!!
این اتنای خنگول هم که توهر مغازه ای میرفتیم میگفت یه چیزی بخرین زشته..فک کنین یه چیزی از اولش که وارد مغازه که میشذیم همش وزوز میکرد یه چیزی بخرین زشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
درضمن من همش سرم پایین بود که خدایی نکردهدختر عموهام یه وقت منو نبینن.........
اخرشم منو اتنا واسه خودمون کفش تابستونی گرفتیم.البته بگم کلی هم چک وچونه زدیم که خیلی ضایع بود فقط 2تومن کم کرد بیشعووووووووووور
دیگه اومدیم خونه البته کلی منتظر تاکسی موندیم اخه میخواستیم راننده پیر پیداشه.......
اخرشبم با مامی اتی رفتیم چیزبرگرخوردیم......الانم در خدمت شما.......
البته یه چیز دیگه نیم ساعت پیش داشتیم فیلم ترسناک نگا میکردیم.....اتنا یه صداهای وحشتناک ازخودش ایجاد میکرد منو مامانش فقط میخندیدیم....
خب بچه ها فعلا بای.......باز فرداشب میام مینویسم چیشد چینشد..............بااااااااااااااای
" />.......::::ونسا جیگر:::.........
این عکس کوچیکیشه متاسفانه عکس جدید نداشتم فعلا...