X
تبلیغات
(◕‿-)یه دختر مث همه ی دخترا◕‿-)
روزنوشته های یه دختر
تا کنکور تعطیل.....
+ تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 11:52 نويسنده ELNAZ |

وای دارم از استرس میمیرم...............

مث اینکه نمره هارو اعلام کردن...........ولی من و اتنا جاموندیم.........مونده واسه فردا اتنا که تا فهمید دادن نمراتو مث جنازه خودشو انداخت رو زمین..................

خواهش میکنم دعا کنین ..............بدجور استرس دارم...........

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 13:12 نويسنده ELNAZ |

سلام دوستای گلم........

خب بعد اون شب بیرون رفتن دیگه نیومدم ننوشتم......راستشو بخوایین کار خاصی نکردیم......

دیروز عصر فتانه دوست دوران راهنماییمون که تازه عقد کرده بود اومد پیشمون........وای خیلی تغییر کرده بود موهاشو رنگ کرده بود.....خوشگل شده بود..............

حالا بگم چیشد که اومد.......ما خیلی بیکار بودیم...........اتنا یهو به مغز فندقیش رسید به فتانه بزنگیم....منم دید برای اولین بار این بچه یه فکر درست کرد به خاطر اینکه افکارش نابود نشه و تشویق به فک کردن بشه قبول کردم......وااااااااااای الان داره بدجور نگام میکنه اینارو نوشتم الانه که بزنه منو

خب ولش اینو...........

زنگیدیم به فتانه اونم اینقد خوشحال شد نگووووووووووووووووووووووو

بعد ادرسو گرفت ما فک کردیم حتما فردا میاد...یهو دیدیم اس داد من دارم میااااااام....

حالا ما موندیم چیکار کنیم اتاق اتنام که اینقد وحشتناک بود که حتی جای گذاشتن یه انگشت از پا نبود.....

به این نتیجه رسیدیم که بیخیال اتاق شیم پس سریع گفتیم خودمونو اماده کنیم........

البته منکه فقط با کارای اتنا میخندیدم........داد میزد چی بپوشم با ی لحن خاص......

خلاصه یه چیزی پوشیدیم رفتیم پایین که بیاد......

خلاصه اومدو کلی خندیدیمو باهم رفتیم سوپرمارکتو و...........

دوشبم هس که منو اتنا با حالت قهر میخوابیم ولی صب که بیدار میشیم یادمون میره...

سر چیزای الکیم قهر میکنیم مثلا سر زدن سیم شارژتو پریز.....بعدم کلی فحش....مثلا ازت متنفرم....نمیخوام ببینمت....خیلی گاوی.........خودخواه....بیچاره شوهرت......از این چیزا........

امروزم فقط الاف بودیم........2روزه تصمیم داریم اتاقشو تمیز کنیم ولی اصن حسش نیس.......ببینیم کی میشه....

خب دوستای گلم نظر یادتووووووووووون نره بای

بووووووووووووووووووس

+ تاريخ سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 15:7 نويسنده ELNAZ |

سلام به همه قراربود بیام بنویسم خاطره امشبو................

ساعت 5باحدیث دوست اتنا دم در کانون قرار گذاشتیم که از اونجا با هم بریم.......البته کلی منت مامی اتنارو کشیدیم تا بذاره بریم.......خلاصه رفتیمو بعد ازکلی انتظار حدیث اومد.....کلی راهو پیاده رفتیم اینقدکه دیگه رگای پامون گرفت!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعدش رفتیم یه ابمیوه خوردیمو دوباره ادامه راه...البته بگم کلی هم متلک بارمون کردن..اخه 3تا جوجه با هم بودیم......

خلاصه رسیدیم به جاهای شلوغو............از این مغازه به این مغازه........اصلنم قصد خرید نداشتیم....همینجوری الکی

توی ی مغازه به همه چی همش دس میزدم اخرشم من ی خرابکاری کردم.....نمیدونم فقط یه چیزی بود که من هرچی مهره بهش بودو انداختم پایین....ولی خداروشکر صاحبش فقط گفت اشکالی نداره!!!!!!

این اتنای خنگول هم که توهر مغازه ای میرفتیم میگفت یه چیزی بخرین زشته..فک کنین یه چیزی از اولش که وارد مغازه که میشذیم همش وزوز میکرد یه چیزی بخرین زشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درضمن من همش سرم پایین بود که خدایی نکردهدختر عموهام یه وقت منو نبینن.........

اخرشم منو اتنا واسه خودمون  کفش تابستونی گرفتیم.البته بگم کلی هم چک وچونه زدیم که خیلی ضایع بود فقط 2تومن کم کرد بیشعووووووووووور

دیگه اومدیم خونه البته کلی منتظر تاکسی موندیم اخه میخواستیم راننده پیر پیداشه.......

اخرشبم با مامی اتی رفتیم چیزبرگرخوردیم......الانم در خدمت شما.......

البته یه چیز دیگه نیم ساعت پیش داشتیم فیلم ترسناک نگا میکردیم.....اتنا یه صداهای وحشتناک ازخودش ایجاد میکرد منو مامانش فقط میخندیدیم....

خب بچه ها فعلا بای.......باز فرداشب میام مینویسم چیشد چینشد..............بااااااااااااااای

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 23:56 نويسنده ELNAZ |

IMG4UP" />


 .......::::ونسا جیگر:::.........

این عکس کوچیکیشه متاسفانه عکس جدید نداشتم فعلا...



+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 12:50 نويسنده ELNAZ |

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
بالاخره اومدم.........دیشب اولین شب ارامش من بود.......اولین شبی که بدون استرس خوابیدم.......امتحانارو دادم رفت......نتایجم هروقت دادن میام میذارمشون بدون سانسور.................الانم اومدم خونه اتنا دوستمم..تا اخر هفته همینجا تلپم.......امشبم قراره بریم بیرون اخبار اونم بدون سانسور میذارم....راستی دیشب با اتنا رفتیم سوپرمارکت شارز بگیرم 2تا ماشین دنبالمون کردن...اتنا دیوونه همش میخندید اون میخندید منم خندم میگرفت هرچی بهش میگفتم نخند بدتر میشد....اخرشم یکی از اون ماشینا اومد تو مجتمع اتنااینا...مث هینکه همسایشون بوده..خب اتنا صدام میکنه برم صبحانه بخورم فعلا بااای......................... اینم گربه ی نازم ونسا جووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم....دلم واسش ی ذره شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 11:36 نويسنده ELNAZ |

باورم نمیشه... زبان 8شدم.... ده دقیقه آخرامتحان رسیدم در 10دقیقه جواب دادنم 8زیاده آخه نمیدونستم کلاس داریم وااای اینجوری به نهایی نمیکشم البته فقط 3تابالای 10داشتیم دعاکنیدامتحان فردارو خوب بدم...
+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:52 نويسنده ELNAZ |

سلام به همه معذرت دیروقت بود نبودم راستش درس و مدرسه کشت مارو روزی 3تا امتحان مردم بخدا دیگه... یکی بهم تو نظراپیشنهاد داده بود برم کافی نت بهتون نظربدم ولی بخدا من وقت سرخاروندن ندارم بازم معذرت خدابخواد بعد27خرداد درخدمتم...
+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:24 نويسنده ELNAZ |

حالم عجیب گرفتس..عجیب که میگم یعنی بدجور.!!! البته یکم خوشحالم آخه امتحان جبرو حسابانو لغو کردیم.. ولی بازم باعث نشد دلتنگیم کم شه
+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 3:21 نويسنده ELNAZ |

دستامون اگر که دورن... دلامون که دورنمیشن... فاصله ها اونو به من برسونید...
+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 3:6 نويسنده ELNAZ |